دیانا عسل مامان
فرشته من
نگارش در تاريخ دوشنبه 20 آبان 1392 و ساعت 10:33 توسط مامان

 

دیشب ساعت 12:30 بود خواستیم بخوابیم دیدم تو تاریکی اتاق صدای خنده

پدر و دختر میاد گفتم چی شده به چی می خندیدی؟

بابایی گفت دیانا اولین جوک زندگیش رو تعریف کرد

برای مامان تعریف کن تا اونم بخنده

یک روز یک اقایی تو خیابون بود میوفته تو جوب اب داد میزنه هرکی منو در بیاره ماله خودش niniweblog.comniniweblog.com

دیانا: یک لوز یک اقایی داشته تو خیابون میلفته اپتاد تو جوب داد میزنه هرچی منو در بیاله ماله خودش niniweblog.comniniweblog.com

قربونش برم niniweblog.comوقتی با اون زبون شیرینش برام تعریف کرد صد تا بوسش کردم niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

دیانا هم خوشحال بود از اینکه برای ما جوک تعریف کرده بود niniweblog.comniniweblog.com

 

niniweblog.com

 

عزیز دلم عادت کرده شبا که میخواد بخوابه بابایی کمرشو ماساژ بده تا دخملی خوابش ببره

چن شب پیش بابایی خیلی خسته بود یکم که کمر دیانا رو ماساژ داد خودش خوابش برد 

دیانا یکم منتظر موند دید بابایی دیگه ماساژ نمیده  گفت بابا چرا دست وایساد niniweblog.comniniweblog.com

فقط بابایی بلده منو قبول نداره هیچی دیگه بابایی هم از خواب بیدار شد کمر

دیانا رو ماساژ داد تا خانوم خوابش ببره

 

 


موضوع : | بازدید : 197 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 19 آبان 1392 و ساعت 0:41 توسط مامان

 

 

السلام علیک یا ثارالله و ابن ثاره 


هر وقت سیلی خوردی بگو یا زهرا


هر وقت دستت رو بستند بگو یاعلی


هر وقت بی یاور شدی بگو یا حسن


هر وقت آب خوردی بگو یاحسین


اما اگر تشنه شدی، آب نخوردی،


دستتو بستند، بی یاور شدی،


سیلی خوردی بگو امان از دل زینب

 

 او می‌دوید و من می‌دویدم


او سوی مقتول، من سوی قاتل


او می‌نشست و من می‌نشستم


او روی سینه، من در مقابل


او می‌کشید و من می‌کشیدم


او خنجر از کین، من ناله از دل


او می برید و من می‌بریدم


او از حسین سر، من از حسین دل


موضوع : | بازدید : 216 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 18 آبان 1392 و ساعت 1:21 توسط مامان

تولد بابایی اواخر مهر بود که به موقع نتونستم بیام و اینجا تولدت بابایی رو تبریک بگم

 

با کمی تاخیر

 

ني ني شكلك

 

 

 

میگویند  آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است 

اما برای من روز میلاد تو سر آغاز فصلی دگر از زندگیست ...

 

جشن سه نفری گرفتیم با دیان رفتم کیک خریدم گفت مامان میشه من انتخاب کنم

کلی ذوق کرد که کیک تولد بابایی رو خودش انتخاب کرده



 

 

niniweblog.com


موضوع : | بازدید : 233 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 18 آبان 1392 و ساعت 1:20 توسط مامان

سلام  این روزا خیلی کمتر وقت میکنم بیام و بلاگ دختر نازمو اپ کنم چون چند تا کتاب اموزشی گرفت ام در طول روز  منو دیانا سر گرم این کتابا هستیم

چیزای جدیدی یاد گرفتی عروسک من


چون علاقه زیادی به حیوانات داشتی از اونا شروع کردم

دسته بندی موجودات زنده و حیوانات رو یاد گرفتی ( اهلی و وحشی و پرنده گان و خزندگان و حشرات و کلی چیزای دیگه )

ني ني شكلكني ني شكلك

 

 

به طور مثال :

وقتی ازت می پرسم در مورد گاو هر چی میدونی بگو شروع میکنی به توضیح دادن

اهلیه - ما از پوست و شیر و گوشتش استفاده میکنیم و علف خوار و . .. و هرچی در موردش میدونی برام میگی


بعد از حیوانات رفتیم سراغ گیاها

الان میدونی گیاه واسه رشد کردن به چه چیزایی نیاز داره

ریشه چه نقشی در رشد گیاه داره و قسمت های مختلف گل مثل ساقه و برگ و ... را میشناسی

هر جا گیاهی ببینی سریع برام توضیح میدی و قسمت های مختلف رو بهم نشون میدی

 



 

بعد چهار فصل رو یاد گرفتی با همه خصوصیاتی که دارن

 



خیلی از این موارد را قبلا هم بلد بودی ولی الان کامل تر یاد گرفتی

در مورد ریاضی هم چیزایی یاد گرفتی مثلا خط خمیده خط راست خط بسته

شمارش اعداد فارسی و انگلیسی

 

0007.gif

رنگ هارو هم به انگلسی یاد گرفتی و اسم بعضی از حیون ها رو

اوایل خیلی علاقه نشون نمیدادی ترجیح میدادی برنامه کودک ببینی ولی کم

کم علاقه مند شدی و صبح بعد از خوردن صبونه خودت کتاب و مداد و میاری

 

0005.gif

 

 0011.gif


موضوع : | بازدید : 160 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 18 آبان 1392 و ساعت 1:17 توسط مامان

سلام عزیز دلم niniweblog.com

امروز داشتم عکسای اون موقع که کوچولووووووو بودی رو میدیدم خیلی دلم واسه اون روزا تنگ شده  niniweblog.com هر روز یک کار جدید یاد میگرفتی و من با

کلی ذوق واسه بابایی تعریف میکردم کاش میشد برگشت به گذشته

 

niniweblog.com

 

اون موقع هم مثل الان عاشق بستنی بودی 

 

 

 

دوتا مروارید خووووشمل داره عزیز مامان

 

 

 

 

اولین دفعه ای که خودت نشستی برنامه کودک میدیدی

 

 

قربونت برم عزیزم niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

 

 

ني ني شكلكني ني شكلك

 

 

 

niniweblog.com

 

  دیانا جان عاشقانه دوستت دارم

 

مامان


موضوع : | بازدید : 228 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 1 مهر 1392 و ساعت 8:26 توسط مامان

 

تلخ است که لبریز حقایق شده است

زرد است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی و گر نه می فهمیدی

پاییز بهاری است که عاشق شده است

 

 

من متولدِ پاييزم،

فصل ِ زردی

فصل ِ بادِ وحشی

فصل ِ شاعرهای پير

فصل ِ نقاشان بی نظير

کس چه می داند!

شايدم بس دلگير!!

 

راستي چه کسی می گفت؟

« زندگی تر شدن پی در پی در حوضچه اکنون است »

گويا سهراب هم تر شده بود...!

 

 من متولد پاييزم

فصل ِ دلسردی عشق

فصل ِ افتادن ِ برگ

فصل ِ تولد ِ رنگ!

 

 

باز آمد بوی ماه مدرسه *** بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان *** بوی خورشيد پگاه مدرسه

از ميان کوچه های خستگی *** می گريزم در پناه مدرسه

باز می بينم ز شوق بچه ها *** اشتياقی در نگاه مدرسه

زنگ تفريح و هياهوی نشاط *** خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنيد *** از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشيد *** سرخ بر تخته سياه مدرسه

 

 

 


موضوع : | بازدید : 200 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 31 شهريور 1392 و ساعت 9:20 توسط مامان

حتما شما هم ترانه معروف مصطفی رحماندوست که در برنامه «شب بخیر كوچولو» با عنوان «گنجشك لالا، سنجاب لالا، آمد دوباره مهتاب لالا و…» را از رادیو شنیده اید. «شب بخیر كوچولو» برنامه ای بود كه با طرح قصه، هر شب رأس ساعت ۲۱ از رادیو سراسری مهمان بچه ها می شد.


 

با این شب بخیر کوچولو خیلی خاطره دارم  وقتی بعد از چن سال گوش دادم نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم خاطرات کودکی یک به یک از جلو چشمام رد میشد

یاد اون روزا بخیر ...

 

 

 

گنجشک لالا، سنجاب لالا
آمد دوباره مهتاب بالا
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی…
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی…
گل زود خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
گل زود خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
لالا لایی لا لالایی لا لا لالایی…
لالا لالالایی لا لالایی لا لا لالایی…
جنگل لا لا لا لا
برکه لا لا لا لا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
لالا لالالایی لا لالایی

لالا لالالایی لا لالایی

  

 


موضوع : | بازدید : 300 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 26 شهريور 1392 و ساعت 8:34 توسط مامان

 

  

روز میلاد امام رضا(ع)من و بابایی به عقدهمدیگه در اومدیم 

من هم مثل بقیه دخترا خیلی استرس داشتم خب یک شروع تازه بود یک بخش از زندگی

داشت شروع میشد

ترس و نگرانی وجود داره و به نظر من طبیعی هم هست

هیچ وقت اون لحظه ها رو از یاد نمی برم ...

 

بابایی یک سرویس طلا برام خرید نیشخندماچ و به مناسبت این روز قشنگ به من هدیه دادخجالتقلب

 

 

 

واسه بابایی ماچماچماچماچماچ

قلبقلبقلبخجالتخجالتخجالت

خجالتخجالت قلبقلبقلبقلب

 

 

با نام رضا به ســـینه ها گل بزنید ، با اشک به بارگاه او پل بزنید،

 

 

فرمود که هر زمان گرفتار شدید، بردامن ما دست توسل بزنید . . .

 

 

 

زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟

 

 

بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟

 

 

گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام

 

 

ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟

 

 

ازکبوترهاکه میپرسم نشانم میدهند

 

 

گنبدو گلدسته هایت رابه دادم میرسی ؟

 

 

من دخیل التماس رابه چشمت بسته ام

 

 

هشتمین دردانه زهرابه دادم میرسی ؟


موضوع : | بازدید : 321 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 23 شهريور 1392 و ساعت 14:15 توسط مامان

امروز چه دلتنگم!

 

خاکستریم انگار!

 

 

همخاطره زنبق،یک لحظه پس از رگبار

 

 

امروز چه دلتنگم!

 

مبهوت و کبود و گس!

 

 

برحضور مجروحم،چه فاخته،چه کرکس

 

 

بی حوصله،بی رویا،دریاچه اندوهم!

 

 

تدفین جلگه و جنگل،سوگواری کوهم!

 

 

آه! ای من جان خسته!

 

 

عصیان فروخفته!

 

 

انفجار پنهان و افسانه ناگفته

 

 

امروز که دلتنگم،ناگهانه طغیان کن!

 

 

شهر بهت و بهتان را،به حادثه مهمان کن!

 

 

 

 

 

 



موضوع : | بازدید : 1773 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 18 شهريور 1392 و ساعت 9:56 توسط مامان

 

عروسک مامان خوابه رفتم بیدارش کنم گفت یکم دیگه بخوابم زودی پا میشم

منظورش از زود ساعت 11:30 12 هست ابرو


بعضی وقتا یک حرفایی میزنه که نه میشه بهش خندید نه دعوا کرد


با مامان جون رفته بودیم خرید ولی خاله به خاطر سارینا داخل ماشین موند

داخل مغازه که بودیم یک خانوم تپل و مپل به قول دیانا زیااااااااااااااد تپل اونجا بود

دیانا همش هواسش به خانومه بود و زیر نظرش داشت وقتی اومدیم سوار

ماشین شدیم به خاله میگه واااااای خاله یک خانومه مگازه (مغازه) بود بس

(مثل)  اون تپله هست تو بره ناقلا بس اون بود وقتی اینو گفت همه

زدیم زیر خنده خیلی براش عجیب و بود خیلی هم با مزه گفت قهقههقهقهه


فدات بشم شیرین زبون مامانی قلبقلب

 

 

منظورش این بود

 

 

میگه مامان برام یک چیزی بخر بخورم گفتم همین الان مامان جون برات بستنی خرید خوردی

دیانا: اونو مامان جون خرید ولی شما هیچیه هیچیه هیچی برام نمیخری اصن

بعد مثلا با من قهر کرده چن قدم جلو تر از من راه میرفت قلب

 

 

یک روز دیگه صبح از خواب بیدار شده

دیانا : مامان من بستنی میخوام

من : نداریم مامان

دیانا : چرا داریم دیشب بابا خردید چن تا

من : عزیزم داخل فریزر چیزی نیست یادش رفته بخره بابا

دیانا: من با همین چشمای خودم دیدم بابا بستنی خرید دیشب

خلاصه از بس اصرار کرد زنگ زدم بابایی گفتم واسه دیان بستنی خریدی؟

گفت نه نخریدم 

گفتم دیانا میگه با چشمای خودم دیدم بابا بستنی خرید

بابایی: واااااااااااااایاوه  راس میگه اصن یادم نبود دیشب 7 تا بستنی خریدم

همش رو صندلی عقب ماشین مونده خنثی

 

     قلبقلبقربونت که چیزی از یادت نمیره ماچماچ


موضوع : | بازدید : 188 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد

درباره وبلاگ

سلام! به وبلاگ دخترم خوش آمــدیـد ! میخواهم گوشه ای از خاطرات دخترم را که با امدنش زندگی مارا شیرین تر از قبل کرده برای آینده ای نه چندان دور او ثبت کنم به امید روزهای شیرین تر از قبل
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 24 نفر
بازديدهاي ديروز : 10 نفر
بازدید هفته قبل : 119 نفر
كل بازديدها : 53911 نفر
Powered By NiNiweblog.com
Click 4 Free Glitter Graphics